
اشاره:
ترديد نداريم كه زندگي، تمام زندگي است و نه تنها يك بخش يا مقداري از آن، از اين رو، در مقام تعريف و تحديد زندگي گريزي جز كلنگري و مجموع و مجموعهبيني وجود ندارد. هم از اين روست كه ميتوان نگاههايي را كه تنها به يك بخش از زندگي و يا يك زاويه از زندگي معطوفند، ناقص دانست. در نگاههاي غيرمجموعي و به اصطلاح جزء انديشانه، يك بخش از زندگي - كه از نظر ناظر و شخصي كه در مقام شناخت و تعريف زندگي برآمده مهم و اساسي است - برجسته ميشود.
روشن است كه برجستهشدن يك بخش از زندگي چه بخواهيم و چه نخواهيم مساوي است با فرورفته شدن يك بخش ديگر از زندگي. سوال اساسي در اينجا اين است كه در تعريفي كه يك جزء از كليت آن به هر دليلي برجسته شده باشد و جزئي ديگر از آن فرورفته باشد، تا چه اندازه ميتوان به صحيح و دقيق و متقن بودن تعريف اميدوار بود؟ به لحاظ قواعد منطقي چه تضميني بر درستي تعريفي اين چنين وجود دارد؟ ناگفته پيداست كه در مفاهيمي كه از بنياد كلي و مجموعياند، جزءنگري، تنها مخل تعريف و زايلكننده حدعقلي و منطقي موضوع نيست بلكه امكان درك و كشف آن را متزلزل ميكند. بنابراين در مقولاتي همچون زندگي، اصولا گريزي از كلبيني و كليابي وجود ندارد.
اما كلبيني، پس از وقوع، منافاتي با جزءنگري ندارد. بدين معنا كه: پس از كلبيني و رسيدن به يك تعريف جامع و مانع، هيچ مانعي به لحاظ منطقي وجود ندارد كه جزئي از زندگي از نظر ما مهم و جزئي ديگر از آن مهمتر باشد. چه، اين موضوع نيز در جاي خود ترديدناپذير است كه زندگي داراي اجزائي متعدد است كه لزوماً هموزن و هم اندازه نيستند و بسته به نوع نگاه هر شخصي قابليت قبض و بسط دارد. اگر بخواهيم اين موضوع را به اجمال و ايجاز به شرح آوريم بايد ياد كنيم كه زندگي داراي دو حوزه قانونمند و قاعدهمند ثابتها و متغيرهاست كه از طيفي به طيفي و از فردي تا فردي متفاوت ميشود.
پس از همه اينها، چيزي كه در غايت اهميت قرار دارد، فراخبيني است.حقيقت اين است كه زندگي آن طائري نيست كه با كوتهبيني بتوان بر حاق و حقيقتش دست يافت. همين واقعيت بوده است كه انديشههاي بزرگ را در جستجوي معاني فراتر از طبيعي زنده، ملزم به تأملهاي چندسويه و چندباره كرده است.
گفتگويي كه پيش روي داريد، يكي از گفتگوهاي سلسله بحثهاي زندگي است تا امروز چند شماره از آن تقديم علاقهمندان و دانشوران شده است. در گفتگوي حاضر خانم دكتر شيرين بياني ---- همسر مكرم استاد ارجمند آقاي دكتر محمد اسلامي ندوشن --- كوشيدهاند پس از نگاهي كلي، مهمترين بخش زندگي را كه همانا عشق و معناست، بيش از اجزاي ديگر زندگي تشريح كنند.شايان ذكر است كه گفتگو با دكتر اسلامي ندوشن تحت عنوان زندگي و مسئله معنا پيشتر منتشر شده و از نظر خوانندگان گرامي گذشته است.
***
اولين سوال اين است كه زندگي را چگونه ميتوان معني كرد؟
معناي زندگي نسبي و نزد هر گروه و هر فرد متفاوت است. اين معنا مرتبط است به اينكه فرد در چه شرايطي باليده شده و قرار گرفته باشد؛ و يااينكه چگونه با آن برخورد نمايد. مثبت يا منفي، با معنا يا بيمعنا؛ و به طور كلي خوشبينانه يا بدبينانه. زندگي گاه كوتاه مينمايد و تنگ، و گاه بلند و فراخ. گاه زشت است و گاه زيبا؛ و از اينروست كه از زماني كه انسان خود را شناخت و تا حدودي با فرهنگ آشنا شد، به آن انديشيد؛ و از آن پس تاكنون، بهگونه متوالي، مكتبها و مشربهاي گوناگون طريقتي يا فلسفي در اين باره ايجاد گرديده؛ تا از سويي زندگي را معنا كند؛ و از سوي ديگر آن را توجيهپذير و خوشآيند سازد. به طور كلي فلسفه به معني ميباشد.
فكر ميكنيد پاسخ پرسش زندگي را در كجا ميتوان يافت؟
هنگامي كه به دنبال پاسخگويي به پرسش شگفت شما كه سري به لاهوت دارد و پايي به ناسوت، در اين مكتبها و مشربها مروري ميكنيم، بيش از همه خود را به عرفان ايراني نزديك ميبينيم؛ زيرا انسان كه فرزند زمان و مكان خود است، هم تاريخ ساز است و هم تاريخ سازنده او؛ ولي گويي اين مشرب كه خود نشات گرفته از تاريخ اين سرزمين كهنسال است، وراي همه زمانها و مكانها در حركت است؛ و بدين ترتيب معناي زندگي را يافتم؛ كه به گفته عارفان است؛ و در راس همه عارفان مكتبساز، مولانا جلالالدين بلخي رومي را:
زندگينامه خانم دكتر شيرين بياني
دكتر شيرين بياني در 11 مرداد 1317 در تهران زاده شد. پدر و مادرش، دكتر ملكزاده بياني و دكتر خانبابا بياني هردو از استادان برجسته بوده و از جايگاهي والا در نزد دانشوران برخوردار بودند. شيرين بياني از كودكي آغاز به تحصيل كرد و در نوجواني در دبيرستانهاي ژاندارك و انوشيروان دادگر در رشته ادبيات و علوم انساني تحصيل كرد. وي رتبه كارشناسي را در رشته تاريخ در دانشگاه تهران پي گرفت و براي ادامه تحصيل به خارج رفت. دوره دكتري خود را در دانشگاه سوربن فرانسه گذرانيد و سرانجام موفق شد در سال 1341 شمسي از پايان نامه خود دفاع نمايد. دكتر بياني بعد از بازگشت به ايران در رشتههاي تاريخ سياسي، فرهنگي و اجتماعي پيش از اسلام و تاريخ سياسي، فرهنگي و اقتصادي مغول --- ايلخاني با عنوان استاد در دانشگاه تهران به تدريس پرداخت و همزمان به تحقيق به پژوهش روي آورد.
***
* اين استاد و پژوهشگر مولف ،علاوه بر تدريس در دانشگاه تهران، به سفرهاي پژوهشي در قارههاي آسيا، اروپا و آمريكا نيز دست زده است و از اين رهگذر موفق به تهيه كتابهايي در حوزه تاريخشناسي و ادبيات شده است. در همين راستا كتاب سه جلدي ايشان در سال 1370 برنده جايزه كتاب سال ايران شد.
آثار ايشان به قرار زير است:
دين و دولت در عهد ساساني، جامي، 1380
ايران از ورود آرياييها تا سقوط هخامنشيان، سمت، 1381
مغولان و حكومت ايلخاني در ايران، سمت، 1381
تاريخ آل جلاير، دانشگاه تهران، 1343
زن در ايران عصر مغول، دانشگاه تهران، 1352
هشت مقاله در زمينه تاريخ، توس، 1352
ايران در برخورد با مغول، طهوري، 1353
شامگاه اشكانيان و بامداد ساسانيان، دانشگاه تهران ،1355
دين و دولت در ايران عهد مغول ،مركز نشر دانشگاهي، 1367
تيسفون وبغداد در گذر زمان، جامي ،1377
دمساز دوصد كيش .1384
اين طرفه كه با تن زميني
بر پشت فلك همي دوانم
اين بار كه چرخ برنتابد
از قوت ميكشانم
او نه تنها سنگيني زندگي زميني، بلكه بار هستي را با نيروي بردوش خود و محور كل هستي را مييابد. يا بهتر گفته شود ملاط پيونددهنده همه اركان وجود را ميبيند:
جمع بايد كرداجزا را به عشق
تا شوي خوش چون سمرقند و دمشق
ميدانيد كه يكي از زندگيكاوان تاريخ زندگي مولانا جلالالدين محمد بلخي است كه از چشمانداز عشق مينگرد. به گمان شما عشقي كه مولانا از آن سخن ميگويد، چگونه عشقي است؟
در نزد مولانا محور است؛ و جهان مدارهاي متصل و وابسته به آن؛ كه يكي از ديگري تفكيك پذير نيست. به باور او است كه اجرام و ذرات را جمع، به هم نزديك و سپس متصل ميسازد، و هم شدت آن، سبب انفجار و تفريق ميگردد. پس نيرويي شگرف و سبب حركتي دوراني است كه به كل كائنات وابسته ميشود:
دور گردونها ز موج عشق دان
گر نبودي عشق بفسردي جهان
همه اجزاي كائنات، با شور و شوق در جستجوي يكديگرند تا به هم بپيوندند؛ و اين چنين، همه عالم با نيروي در تكاپو و حركت است. پس نيز كه چون ، جوهر زندگي است، ناشي از است؛ و به تعبير درستتر، نيروي محرك كائنات و به دنبال آن ، است:
جسم خاك از عشق بر افلاك شد
كوه در رقص آمد و چالاك شد
او ميگفت: ؛ و اينكه به مدد به گونهاي ارادي، انسان از ساير موجودات ممتاز و ميشود و در جايگاه قرار ميگيرد؛ و او نيز به گونه كارساز و صحيح برجهان فرمان ميراند.
پس از نظر وي است؛ و در نتيجه هم وسيله است و هم هدف: . در نظر او ناقض و مانع زشتيها، پليديها، تاريكيها و بهخصوص جهل ميباشند كه بايد از آنها دوري گزيد و در غوغاي زندگي به مدد آن به و والايي دست يافت، او ميگفت: هنگامي كه انسان عاشق شد، ديگر در او شبهه و اشكال باقي نميماند؛ و هستي و نيستي را درمييابد كه هستي و نيستي دو سر رشته زندگياند. از نيستي هستي زايد و از هستي نيستي.
مولانا چنان بر عشق پاي ميفشرد كه حتي نوعي در آن مييافت، نه ميگفت: چون آدم گناه كرد، حق تعالي آدم را از بهشت بيرون كرد.
حق تعالي به آدم گفت: اي آدم، چون من بر تو گرفتم و بر آن گناه كه كردي زجر كردم، چرا با من بحث نكردي؟ آخر تو را حجت بود. نميگفتي كه همه از توست و تو كردي. هرچ تو خواهي در عالم، آن شود و هرچ نخواهي هرگز نشود؟ اين چنين حجت راست مبين واقع داشتي؛ چرا نگفتي؟ گفت: يارب، ميدانستم الا ترك ادب نكردم در حضرت تو؛ و عشق نگذاشت كه مؤاخذه كنم!> (فيه مافيه چاپ استاد بديعالزمان فروزانفر /102) حافظ بعدها چنين سرود:
گناه اگرچه نبود اختيار ما حافظ
تو در طريق ادب باش و گو گناه من است
و مولانا خود ميافزود: او كه تكامل بخش مشرب يا مكتب است، ميگويد: خلقان خدا همه اجزاي اويند... و او كل است؛ و به اين دليل كه از اوصاف الهي است و انسان است، پس انسان عاشق، از همه عيبها مبرا و منزه است و دواي همه دردهاي او:
هر كه را جامه ز عشق چاك شد
او ز حرص و جمله عيبي پاك شد
شادباش اي عشق خوش سوداي ما
اي طبيب جمله علتهاي ما
اي دواي نخوت و ناموس ما
اي تو افلاطون و جالينوس ما
به دنبال عشق او براين باور پاي ميفشارد كه انسان از راه يا بهتر گفته شود به و راه مييابد؛ و آنگاه دست ميدهد.
تكليف زندگي در فرايند عشق چيست؟ دقيقتر بپرسم: دادن زمام و عنان زندگي به دست عشق آدمي را به كجا و چه مراحل و مراتبي ميرساند؟
آدمي بر قد يك تشت خمير
برفروزد ز آسمان و از اثير
پس حواس چيره محكوم تو شد
چون سالار و مخدوم تو شد
هنگامي كه انسان به خرد و به دنبال آن به دانش دست يافت، به مدد اين چراغ، راه را در پيش ميگيرد، طي طريق ميكند؛ و آنقدر پيش ميرود كه از خرد پيشي ميگيرد؛ و در اين مرحله است كه ميرسد بدانجا كه از چند و چون زندگي و ميرهد و در ميگذرد و به نزديك ميشود و به نيكبختي ميرسد:
قطرهاي دانش كه بخشيدي ز پيش
متصل گردان به درياهاي خويش
قطرهاي علم است اندر جان من
وارهانش از هوا و خاك تن
سرانجام اينكه هنگامي كه اين طرز انديشه را به گونه زميني، روزمره و كردارگرايانه به كار گيريم، ميبينيم كه آن كه در دل هر انسان نهفته است و او را در راهي كه سرنوشت و شعور ميكشاند و زندگي وي را ميسازد، محور اين موارد قرار ميگيرد. شعور، او را برميانگيزد تا خرد را فراراه خود قرار دهد تا به دانش رسد، خود را تربيت كند و بيالايد تا به هنجار رسد.
به نظر شما انسان در زندگي به دنبال چيست؟ و آيا به آنچه ميخواهد ميتواند در زندگياش برسد؟
اگر دقيق بنگريم انسان به دنبال شادكامي است؛ و اين شادكامي در دو چيز خلاصه ميشود: يكي تندرستي و سلامت جسم؛ و ديگري وجدان بيدار آسوده. در پايان كار و فعاليت روزمره، هنگامي كه انسان سر بر بستر مينهد، اگر در هر يك از اين دو خللي وارد شده باشد، آرامش از وي سلب ميگردد؛ و عدم آرامش، زندگي را دگرگون، آشفته و پريشان ميسازد.
خانههاي آرام و بدون درد روحي وجسمي يك كشور را آرام ميسازد؛ و كشورهاي آرام، كل جهان را به آرامش سوق ميدهد. رفاه آدمي رفاه كل عالم است؛ زيرا به گفته سعدي:
بني آدم اعضاي يكديگرند
كه در آفرينش ز يك گوهرند
چو عضوي به درد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار
تو كز محنت ديگران بيغمي
نشايد كه نامت نهند آدمي
ميخواهم بپرسم شعري كه خوانديد تا چه حد جدي گرفته شده است؟ آيا واقعا عشق يا به تعبير شما ملاط زندگي جايگاه و كاركرد خود را يافته است؟
ميدانيد كه اين سروده و شعر برپيشاني يكي از تالارهاي حك گرديده است؛ و اي كاش نمايندگان كشورها، هنگام عبور آن را ميخواندند. متاسفانه امروزه با چنين طرز انديشهاي كه بايد برجهان مسلط باشد، روبرو نيستيم؛ و در دوران اوج تكنولوژي، به دليل عدم توازن فرهنگ با تمدن، به اين باور ميرسيم كه عشق يا همان آن طور كه شايسته است در كار نيست.
روايت است كه ابليس نيز عاشق است؛ زيرا نميخواست جز خدا كس ديگري را سجده كند. بنابراين نافرماني كرد و به راه كج و تباهي افتاد؛ و از آن پس گروهي را به دنبال خود كشانيده و ميكشاند! ميبينيم كه در هر صورت عشق در كار است. چه اهورايي و چه اهريمني. اگر دومي در كار باشد، معناي زندگي رنگ تيره به خود ميگيرد؛ و اگر اولي باشد، زندگي در نظر انسان گشاده و روشن ميگردد. او لذتهاي زودگذر را ميچشد؛ ولي سرمست نميشود. رنج و محنت را آسان تحمل ميكند و مسائل حقير زندگي وي را از جاي به در نميبرد و دچار حسد و كينهاش نميكند:
عشق و طلب چه باشد؟ آينه تجلي
نقش و حسد چه باشد؟ آينه معايب
در مقام نتيجهگيري از حقيقت و هويت زندگي فكر ميكنيد زندگي را چگونه بايد تحليل كرد؟
نتيجه آنكه زندگي مجموعهاي از ستيز و است؛ همان كه باور ديني و آئيني ايرانيان باستان هم بوده، و همان كه فردوسي برمبناي آن استوار گرديده است.
در اين ستيز زندگيساز، انسان به ياري عشق براي كسب والايي و نيكبختي ميكوشد كه از حاصل ميشود؛ و به باور عارفان كه از اين آبشخور بهرهها گرفتهاند،عشق كه ميترا يا مهر قديم نيز برآن پاي فشرده است، از هزارههاي گذشته تا به امروز و هميشه، ميتواند معناي زندگي باشد:
شاخ عشق اندر از دل دان، بيخ عشق اندر ابد
اين شجر را تكيه برعرش و ثري و ساق نيست
من در كتاب كه درباره جلالالدين محمد مولوي به قلم آوردهام، در اين باره توضيحات بيشتري دادهام كه ميتوانيد به آنجا هم مراجعه كنيد.
لينک خبر: http://www.ettelaat.com/new/index.asp?fname=2009\\01\\01-12\\13-52-03.htm
منبع خبر: اطلاعات
زمان خبر: دوشنبه 30 آذر 1388 ساعت: 18:38:05