
يادگار هزار گونه گل است خس و خاشاك آشيانه ما؛ حزين لاهيجي 1- آشناييام با نام محمدرضا شفيعيكدكني به اوايل دهه چهل برميگردد. به گزيده غزليات حزين لاهيجي با انتخاب و مقدمه او.حزين لاهيجي در ولايت ما، معروف شده بود. سبب اين بود كه شاعري سر پيري هواي شهرت به كلهاش زده بود و شماري از غزلهاي او را به نام خود چاپ كرده بود؛ غزلهايي ناب كه باريكانديشيهاي مكتب هندي را با الفاظ خوشتراش و آهنگين مكتب عراقي به هم آميخته و خوش درخشيده بود:
كردهام خاك در ميكده را بستر خويش
ميگذارم چو سبو دست به زير سر خويش
دست فارغ نشد از چاك گريبان ما را
آستيني نكشيديم به چشم تر خويش
در غمت صبر و ثباتم همه آشوب شدهست
بحر توفانزدهام، باختهام لنگر خويش
هر طرف مينگرم تيغ جفاييست بلند
شيوه داد بروندادهاي از كشور خويش
سركشان را فكند تيغ مكافات از پاي
شعله را زود نشانند به خاكستر خويش
...
چاپ چنين غزلهايي در دهه سي كه توفاني به پا كرده، سبب شده بود كه نيما به ديدارش بشتابد. او در نامه به رحمت موسوي غزلسراي معاصر نوشته بود:
همچو مضموني را نيما درباره اعتصامالملك به كار برده بود: شهريار هم شاعر شهرتطلب را ناميده بود، ولي اميريفيروزكوهي به لحاظ تحقيق و تتبع در مكتب هندي، نسبت به صحت انتساب غزلها به او ترديد روا داشته، لذا پاسخ دندانشكني هم از او دريافت كرده بود:
در طول زمان سرم به دوشت نرسد
در بعد مكان لبم به نوشت نرسد
در پشت ستيغ كوه فيروز امير
آوازه... من به گوشت نرسد
اگرچه به حافظه بيحفاظ نميشود اعتماد كرد، آنچه از خواندهها و شنيدهها به ياد دارم اين است كه سرقت ادبي، پيرمرد را اول بار شاعر و محقق گيلاني، فريدون نوزاد، لو داده بود. گويا يكي از روزنامههاي محلي غزلي از پيرمرد چاپ كرده بود كه نوزاد آن را در تذكرهاي خوانده و سراينده واقعي آن يعني حزين لاهيجي را معرفي كرده بود. ولي پيرمرد كسي نبود كه با اين بادها بلرزد. مستمسكش هم اين بود كه غزلها را تقرير ميكرد و مريدان تحرير ميكردند، لذا مدعي شد كه اشتباه از كاتبان است كه غزل حزين را به نام او چاپ كردهاند. از اين رو نشست و بيدرنگ غزلي به اقتضاي غزل حزين سرود و رباعي زير را هم بدرقه آن كرد:
اين تير سه شعبه گزين از من نيست
وين آتش آه در گَزين از من نيست
گفتاره من پر از سماع است و نشاط
اين گفته حزين است، حزين از من نيست
به اين ترتيب رسيده بود بلايي ولي موقتا به خير گذشته بود. پس به شكر اين پيروزي:
موشكان طبل شاديانه زدند
بهر فتح و ظفر فراوانا
اما آن شادي و سرور چندان نپاييد كه صداي طبل زير گليم زدن پيرمرد اين بار به جاي رشت، در مشهد شنيده شد:
بيش از اين اهلي نشايد بتپرستي را نهضت
طبل پنهان چون توان زد فاش كن ناقوس را
از بخت بد، گويا ديواني را كه پيرمرد از حزين لاهيجي در دست داشت، نسخه منحصر به فرد نبود و يك جلد هم از آن در كتابخانه آستان قدس رضوي موجود بود. لذا محمدرضا شفيعيكدكني ماجراي سرقت ادبي پيرمرد را به آفتاب افكند و او را به خاك سياه نشاند، به طوري كه خيل مريدان كه تا ديروز به گيلاني بودن او مباهات ميكردند، از وي روي برتافته، به چرخش قلمي تابعيت او را نقد كرده، پيرمرد قضاوقدر زده را ناميدند.
بازي چرخ بشكندش بيضه در كلاه
زيرا كه عرض شعبده با اهل راز كرد
باري، در اين ميان ابراهيم صهبا نيز فرصت را غنيمت شمرده، به تلافي امانتي كه پيرمرد در حق دوست شاعرش ابوالحسن ورزي روا داشته بود، رباعي زير را در مذمت وي رقم زده بود:
غواص كه اشعار گزين ميدزديد
از بحر گرزاي حزين ميدزديد
يك مصرع غير را توارد خوانند
اين مرد عجب دوجيندوجين ميدزديد
القصه، افول كوكب بخت پيرمرد به اطلاع ستاره اقبال محمدرضا شفيعيكدكني قرين بود كه هم استعداد داشت و هم سري پرشور.
2- هر دورهاي صدا، طعم، رنگ، بو و شكل خاص خود را دارد كه براي دوره ديگر قابل درك نيست. تاريخ را هم فقط اهل فكر و انديشه كه قلم درشت و مشت بر پيشاني نشسته باشند و سر در گريبان تفكر فرو برده باشند، نميسازند. اولا تاريخ را درهم عرضه ميكنند و سوا كردني نيست. ثانيا موجودات متفكر در اين ملك كمياب بودند و اكثرشان هم آنقدر فيس و افاده داشتند كه ترجيح ميدادي پارازيتهاي اتفاقيشان را نشنوي. بيچاره حبيب يغمايي بايد چقدر ناروا ديده و شنيده باشد كه بگويد:
سگ به لندن بيش دارد احترام
من به تهران هستم از سگ كمتري
هنوز هم از لندننشين پر باد و بروت همان اهانتها به گوش ميرسد، منتها چون روي سخن او با نسل حاضر نيست، ايشان نارواي وي را صراحت لهجه ميپندارد. از اينجاست كه ميگويم هر دورهاي صدا، طعم، رنگ، بو و شكل خاص خود را دارد كه براي دوره ديگر قابل درك نيست. تحليل واقعه براي جمع و جور كردن گذشتهاي كه هنوز زنده است و رو به آينده دارد يك چيز است و سركوفت زدن به همراهان يا غائلهسازان واقعه كه اين چه كاري بود كه كرديد يك چيز ديگر. فكر ميكنم تلافي كردن ديرهنگام ممكن است به همان نتايجي بينجامد كه عقبهاش يوغ گردن ماست. باري، در آن دوره دفتر شعر شفيعيكدكني چون ورق زر دست به دست ميگشت و شعرهاي او زمزمه زير لب مستان بود، شايد در تاريخ شعر نو از هيچ كتابي به اندازه استقبال نشده باشد. تحليل بعد از واقعه ميگويد كه آن استقبال نه امتيازي براي كتاب بود، نه خوانندگان.
اما صداي شعر شفيعي ديگر در اين دوره شنيده نميشود. شعر او عمدتا در جهت القاي تمام و كمال معنا پيش ميرود و عواطف خواننده را هدف ميگيرد، در نتيجه امكان مشاركت او را در قرائت شعر تقليل ميدهد.
3- سنت انديشهوري در ايران، تاريخا ديني- عرفاني- ادبي بوده است. به عبارت ديگر، انديشهور ايراني يا عالم دين بوده يا عارف يا شاعر و نويسنده. حتي از بوعلي هم يك رباعي زبانزد است، قصه و او كه جاي خود دارد.
در بين قدما، زكرياي رازي و از معاصران ميرزاملكمخان و خليل ملكي استثناهاي مويد قاعدهاند كه كارنامه ادبي ندارند.
بسياري از فعالان و رهبران نهضت مشروطيت همچون ميرزافتحعلي آخوندزاده، ميرزاآقاخان كرماني، يحي دولتآبادي، سيدحسن تقيزاده، ملكالشعراي بهار و ... شاعر، نويسنده و اديب بودهاند تا آنجا كه اگر شعر و ادبيات را از نهضت مشروطيت حذف كنيم، چيز قابلي از آن به جا نميماند.
محمدرضا شفيعيكدكني در چنين سنتي باليده و از قضا به لحاظ اشراف به دين، عرفان و ادبيات از يك سو و آگاهي دست اول از فرهنگ و ادبيات غرب از سوي ديگر، كوشيده كه بين انديشهوري جزنگر غربي و كلبيني ايراني آشتي برقرار كند.
محمدرضا شفيعيكدكني كه عمرش دراز باد، از آخرين بازماندههاي نسلي است كه با زبان فارسي ميانديشد، نه زبان ترجمه. انديشيدن به زبان فارسي منبعث از غور كردن و غوطهور شدن در فرهنگ ايراني است. هر انديشهاي براي تغيير به مواد و مصالح سرزميني نياز دارد.
آنها كه با انديشه غربي با زبان ترجمه ورميروند، به همانگويي دچارند، در حالي كه چيز زيادي از ترجمهها و تاليفهايشان به ذهن خواننده نشت نميكند. زبان ترجمه بيبهره از پشتوانه زبان فارسي است. ابزاري است در اختيار زبان بيگانه كه ذهن مترجم را به هر سو كه بخواهد ميپيماند. عدم درك بسياري از ترجمهها فقط ناشي از بيگانگي و تازگي مباحث و موضوعات نيست، بلكه زبان به كار رفته در آنها غريبه- آشنايي است ناتوان از برقراري ارتباط.
زبان ترجمه در درون زبان فارسي هم وجود دارد. سرهنويسان كه زباني دوسره دارند، يعني معمولي حرف ميزنند و غيرعادي مينويسند، از زبان به مثابه ابزار استفاده ميكنند. بنابراين زبان آنها نياز به ترجمه دارد، در حالي كه ترجمههاي نجف دريابندري، ابوالحسن نجفي، عزتالله فولادوند، رضا سيدحسيني و شماري ديگر به زبان فارسي است. شفيعيكدكني دريافتهاي خود را چه از متون غربي، چه كلاسيك خودمان به زبان فارسي مينويسد. به عبارت ديگر، ميكوشد كه نظريههاي غربي را با فرهنگ ايراني بر اساس استدلال، روشن و صريح، سازگار كند. بديهي است آراي او در تقابل با نظرات دو گروه است؛ گروه اول كه رازورزيهاي تاريكانديشانه خود را در لفاف مدرنيسم ميپيچند و گروه ديگر كه پستمدرنيسم را به مشتي شگرد تقليل داده و بر مبناي آن شعر، داستان و نقد مينويسند.
اما تلاش نظري شفيعيكدكني در تبيين مباني زيباييشناختي شعر معاصر ناتمام مانده و او مجدانه به تحقيقات عرفاني رو كرده است. نميدانم بايد به دستاورد گذشته او بسنده كنيم يا چشمبه راه آينده او باشيم؟
انتهاي خبر // روزنا - وب سايت اطلاع رساني اعتماد ملي//www.roozna.com
------------
------------